جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 13 دی 1386
سروده ...افسوس

خیالم چون پرنده های وحشی مهاجر

هر لحظه

 بسویت پر میزند

نه.. نه

برایت پر پر میزند

در هوای دوریت

چو ابری سرگردان و تیره

از دو چشمش

سیل میبارد

چنان میکوبد این دل سر به سینه

چنان فریاد دارد

چنان درخود تمنای تودارد

چنان میخواند او

آواز جانسوز

که رحمش  میکند

اشقی ترین اشقی

 

چنان نجوای تو هر دم میکند با من

چنا ن شعر و غزل گویدجگرسوز

چنان این حزن واندوهش بیشمار است

که دیگر هیچ امیدی ندارد

که دیگر روز او چون شام تار است

که دیگر روشنایی چون سراب است

که دیگر بخت او در زیر خاک است

بیا ای مهربان بیا ای قاصد گلها

بیا ای آنکه  با تو به اعلا میرسم

بیا ای آنکه بی تو هیچ هیچم

بیا بیا که گر نیایی

افسوس ...افسوس....افسوس

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
بهوش بودم از اول که دل بکس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت بگوش و جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است بگوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی
پیوسته شاد زی که دلی شاد می کنی
گفتی: «برو!» ولیک نگفتی کجا رود
این مرغ پر شکسته که آزاد می کنی
پنهان مساز راز غم خویش در سکوت
باری، در آن نگاه، چو فریاد می کنی
ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می کنی؟
ای درد عشق او! ز چه بیداد می کنی؟
نازک تر از خیال منی، ای نگاه! لیک
با سینه کار دشنه ی پولاد می کنی
نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی رود
ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی.

                               


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری