الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 بهمن 1386
سروده ها ی دلتنگی ۵.......

 

 

تو حضوری داشتی

در شهر بی سرو سامانیم

آمدی گرم کردی هوای سرد و بارانیم

تو ای گرمی و صفای زندگانیم

اکنون بمان ای امید زندگانیم

بمان که بی تو در رنج و پریشانیم

بی تو همدم سوز نهانیم

با تو میسرایم شعر شاد جوانیم

با تو میرسم به تمام معا نیم

گله دارم از جوانی وزندگانیم

تو که باشی گله ای نیست ای همه زندگانیم

دارم بدل حسرت یک روز خوش در زندگانیم

این چند روزه دارم هراس گذشتنت از زندگانیم

تا غم دوباره جا خوش کند در دل و همه زندگانیم

 تو که باشی غم و اندوه کجاست؟

ای همه شور و نشاط زندگانیم

با من بمان تا با تو گویم عشق چیست

ای همه رمز و راز جوانیم

اکنون بمان اکنون بمان

ای همه سوز و نوای زندگانیم

 

 تا شبانگاهان می رسد از راه

می آید بدیدارم سیاهی

مرا درمان شود

مرا همدم شود مونس شود او گاهگاهی

مرا او میکشد زین پس در آغوش

مرا او میبر د در اوج غمها

برایم شعر دلتنگی

شعر غم را می سراید

و من همدم شوم هر لحظه با او

چه خوش باشد که غمخوارم بود غم

وزین پس برای تو

برای هجر تو

دوری تو

هر دو میخوانیم

به زاری شعر غم را

چه بی تابم برای تو

چه نالانم برای تو

چه میخوانم برای تو

و گریانم برای تو

چه سوزی در صدا دارم

چه فریادی فغانی اشک و آهی

در صدا دارم

ندیم و همدم و غمخوار من گریان

سیاهی هم شده نالان

همه با من در آوازند

همه با من چه مینالند

برای تو 

برای تو که نازی و عزیزی

برای تو برای تو

خوشم با گریه کردن در هوای تو

2374 copy.jpg

تو سپیدی

تو همه نور امیدی

تو همان شاخه گل یاس سفیدی

تو گل مریم عشقی

تو حدیث گل و نوری

تو طراوت بهاری

تو فرا تر از عبوری

تو مرا تاج بلوری

تو برای من غروری

تو همان مجمر نوری

تو مرا به من رساندی

 

 

 


جمعه 26 بهمن 1386
دکلمه یاور همیشه مومن

دکلمه یاور همیشه مومن


پنجشنبه 25 بهمن 1386
سروده ها ی دلتنگی ...

دلم گرفته

دلم چون کوهی ا ز غم

پر از درد ورنج و فریاد است

....................

دلم چون موحی ازبلند امواج دریا

پر خشم 

دلم چون ابرهای بهاری

پر اشک و طوفانی

دلم چون خنده های  تلخ

پر از بیهودگیهاست

دلم چون بغض تنهایی

پرازیادت

گرفته

در این بغض غم آلوده

که ویرانم کند هردم

دوچشمم اشک و خون دارد

دلم آه و فغان

کجا هستی ؟

کجا هستی؟

تو میدانی بروز من چه آوردی؟

تو میدانی که بی تو

 چگونه لحظه. لحظه های عمرم

چه

بی حاصل

چه بی انگیزه و نالان

چه بیهوده

چه غمگین و غم آلوده

گذر دارند؟

تو فریاد مرا

تمنای مرا

از عمق جانم

میشنیدی

خبر داری که در هجر و فغانم

تو میدانی 

چه نالان شعر غم را میسرایم

تو میدانی بروز من چه آوردی

نمیدانی ؟

نمیدانی که پژمردند گلها

همان گلها که آوردی که شعرم جان گرفت ازبودن آنها

دل من در هوایت

بیقرار بیقرار بیقرار است

دل من  گر نیایی

اشکبار است

ودر آخر

افسوس ..افسوس ...و افسوس است

 

 

تورا هر دم برای خود به زیر لب نهانی

آرزو دارم

تورا من دوست دارم

تورا من بسان بت

میپرستم

تورا من دوست دارم

تورا من بسان مهر و ماه

نیازی بیکران دارم

تورا من دوست دارم

تورا من بسان یگانه یاور

پشتبان دارم

تورا من دوست دارم

تورا من بسان کوره راه رسیدن

جستجو دارم

تو را من دوست دارم

تورا چون گلبرگهای بهاری

پر عطر

شاداب

نوازش میکنم

وز عطر وبویش

تا خدا پروازی از احساس

بر پا میکنم

تو طلوع اولینی

تو غروب آخرینی

تورا من دوست دارم

تورا ای اولین و آخرین

چه بی حد دوست دارم

 

ببسته ام به کس دل

نبسته او شاید

نبسته او به من دل

چو تخته پاره ای من

 به روی موج دریا

رها رها رها   من

رها زهر خیالی

نه ....

نه.....

رها زهر مجالی

خورم به سینه موج

خورد به من بسا موج

کجا روم ندانم

که میبرد ندانم

دگر شدم پریشان

دگر شدم نالان

دگر شدم شکسته

کجا روم ندانم

که میبرد ندانم

 مگر که او بگیرد

مرا زموج دریا

برد به ساحل عشق

رها شوم ز غمها

 

مرا می شناسی تو ای عشق؟

من از آشنایان احساس آبم

من از نسیم عطر گلهای بهارم

من از جوشش  پاک چشمه سارم

و همسایه ام مهربانیست

و طوفان یک گل مرا زیر و رو کرد...

پرم از حضورگل خود

    ..................................... تقدیم به تو گلم

 


جمعه 19 بهمن 1386
گاه انسان....

 

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن

طبیبان بر سر بالین من آهسته می گویند

که امشب تا سحر این عاشق دیوانه می میرد

دلم در سینه می سوزد تو را نادیده میمیرم

حدیث آرزوهایم همه ناگفته می ماند

sometimes it takes adverse conditions

foe people to reach out to one another

گاه انسان باید در سختی باشد

تا به دیگری دست یاری دهد

sometimes it takes bad luck

for people to understand their goals better

گاه انسان باید با بخت بد روبرو شود

تا هدفش را بهتر بشناسد

sometimes it takes a storm

for people to appreciate the calm

گاه به طوفان نیاز است

تا او قدر آرامش بداند

somtimes it takes being hurt

for people to be sensitive to feeling

گاه باید به او آسیب رسد

تا با احساس تر شود

somtimes it takes doubt

for people to trust one another

گاه باید در شک و تردید باشد

تا به دیگری اطمینان کند

somtimes it takes seclusion

for people to find out who they really are

گاه باید در گوشه ای تنها بماند

تا واقعیت وجود خود را بشناسد

somtimes it takes disillusionment

for people to become informed

گاه باید از شیفتگی رها شود

تا به آگاهی برسد

sometimes it takes feeling nothing

for people to feel every thing

گاه باید کاملا بی احساس باشد

تا بتواند همه چیز را حس کند.

sometimes it takes our emotions and feelings

to be completely penetrated

for people to open up to love

گاه باید در اوج شور و احساس بود

تا به قلب او راه یافت

و او به روی عشق در بگشاید

I have gone through many of these things

and I know that

not only am I ready to

love you

but I do

چه بسا از اینها را پشت سر گذاشته ام

و می دانم

نه تنها آماده ی عاشق تو شدن هستم

بلکه عاشق تو هستم.

نظر شما خیلی خیلی مهمه بنویسید لطفا

 


   1      2      3    >>
عناوین آخرین یادداشت ها