خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 4 بهمن 1386
گفتی سکوت سروده.

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

 

وقتی تو آمدی و دست نیازم را به سویت دراز کردم ،
گفتم:  از قفس چه می دانی ؟ گفتی : آزادی
گفتم: از تنهایی ؟ گفتی : همزبانی
گفتم از محبت ؟ گفتی  : عشق
گفتم از دوستی ؟ گفتی  : صداقت
گفتم از بهار ؟ گفتی  : طراوت
گفتم از سفر ؟ گفتی  : انتظار
گفتم از جدایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باز هم گفتم جدایی ؟ سکوت تو مرا شکست و

به گریه انداخت . به چشمانت نگاه کردم و

گفتم بگو ای رویای من... تو آغوش به رویم گشودی

و گفتی :جدایی ،هرگز ...هرگز ...هرگز

تو در من شعله ای هستی که هرگز خاموشت نخواهم کرد

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

 

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
l
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
l
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم
 
 
 

عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری