الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 25 اسفند 1386
سال۱۳۸۷مبارک.... سروده ها

 

www.hamtaraneh.com

سال نو بر شماعزیزان  مبارک

 

سال نو بر شما عزیزان مبارک

سال نو بر شماعزیزان  مبارک

 

 

ای که رفته ای

ای که پا کشیده ای در خیال خود

تو از خیال من

ای که رفته ای

در خیال خود

زلحظه های خیال من برون

تو بگو

 که من  چگونه بی تو

سرکنم تمام لحظه ها ی زندگی

تو خسته ای ز بودنم؟

اما تو همیشه با منی نرفته ای

نرفته ای تو با منی

خیلی سخته بی تو بودن

خیلی سخته از تو دور بودن

خیلی سخته بی تو موندن

توی این وحشت غریب و تنها

توی این نا آرومی ها

توی این شهر غریب و غم زده

توی این غروب دلگیر عذاب

خیلی سخته طفلی  دل ناکام بمونه

خیلی سخته که دلم بی تو بمونه

شعر غمگین جدایی رو بخونه

خیلی سخته گم شدن در وادی عشق

خیلی سخته رفتن و جدایی خوندن

طفل دل را همیشه از خواب پروندن

خیلی سخته چشم من منتظر بمونه

تو باشی و من نبینم توی حسرتت بمونم

 

چهره را پنهان مکن که شوق دیدار

برده ما را در اوج دلتنگی و قرار

رفته ای و برده ای از دلم تاب و قرار

میزند طفل دل در سینه فریاد القرار

کشته ای زار و میخندی پس پرده بر این نزار

رسم این است آیاعاشقانراواگذاری در قرار

چهره پنهان کرده ای  گویی در آسمانم  ماه نیست

وا رهانم ای ماه من از ظلمت وتاریکی و ملال

 

پرده بردار زرخسار که جان بر لب ماست

ور نه دگر دل هوس سبزه و صحرا ندارد

میل به گل و گشت و تماشا ندارد

دل سر همرهی ما ندارد

سال ۱۳۸۷ بر همه باز دید کننده گان عزیز و محترم
 
مبارک باد
 
امیدوارم سالی پر از موفقیت و شادکامی پیش رو داشته باشید
 
التماس دعا
 
 

شنبه 18 اسفند 1386
حاشیه رودخانه زیبای زاینده رود...سروده

 

حاشیه رودخانه زیبای زاینده رود سر چشمه گرفته از کوههای بختیاری

عکس ها از مدیر وبسایت

یاد آن لحظه بخیر

که آفتاب در خشان و ابربا نگاهی به ما

 حسادت کردند

سبزه و باغ و گیاهان همه سردر گوش  باهم

  نجوا کردند

تا خبر سوی من آمد از تو .  پلک دل باز پرید

قلبم از شوق  در سینه بکوفت

گفتم با دل . آفرین قلب صبور 

خیز جامه دلتنگی بدر آر

 برکن بر خود جامه ای از جنس بلور

جامه ای از جنس نور سفید وقت دیدار رسید

و به چشمم گفتم ای منتظر مانده به ره

باورت میشود او را بینی

اشک از شوق  به چشمم میگفت دور تر ها را ببین

چشم به اشک همی گفت که با تو کاری نیست کمی آرام بگیر

تار مکن دیدم را

وبه پلکم که تو ای ناز تو خریدارش  ما حلقه را پاک نما

وبه دستم گفتم  شادی از سر گیرید دست برهم بزنید

وبه قلبم گفتم کمتر ای خون شده از هجر  پایکوبی منما

آبرویم مبر این جشن ز چه بر پا کردی

اینقدر در سینه همچون طبل مکوب

ونفس را گفتم جان مولا تو دگر بند نیا

و به لبهایم که بگو هر چه زدلتنگی و هجر هست بگو

تو کلامی در راه جا مگذار

و به پاهایم که  لرزش بیجا نکنید

رعشه ای از سر شوق در حضورش بر پا نکنید

 

بغض در راه گلو وقتی این همه شوق دلدار بدید

خنده های اشک  وچشم و دل و دست و لب و پا

را دید کمی آرام گرفت و بار و بندیل ببست

گفت باید بروم  دگر اینجا برایم جا نیست

 

تو نمیدانی  .که چه شوری دارد

این تن خسته و نالان

 

تو نمیدانی . که چه جشنی بر پاست

در اعضای تنم 

تو نمیدانی . که چه حالی دارم من و این دل

من و این سینه

من و دلتنگی و بغض

من و رعشه های جان

من و یاد و خاطره

من و عشق و اشک و آه

برای دیدار

برای دیدار  حتی در خواب

تو نمیدانی .

اما کاش میدانستی

 


سه شنبه 14 اسفند 1386
سروده ها....... خیلی دلم تنگه برای.........

 

 

دیوارها دژهای محکم قلعه دردند

من در این قلعه  درد زندانی وبند

به هر سو رو میکنم دیواری بلند

رفته بالا روبرویم تا فنا

نه گلی نه غنچه ای هست دراین وادی درد

نه سبزه و درختی نه پرنده سیاهی

هر روز با طلوع غم نو. عمر را سر میکنم

بعد آن طبق عادت صبح را شب میکنم

شبم تاریک وروز هم تاریک تاریک

تاریکی شده همدمم ندیدم

تاکنون چیزی جز سیاهی

نه صدایی نه نوایی همه غم چه بزمگاهی

منتظر  لحظه مرگم ای خدا برس بدردم

 از اینهمه غم وسیاهی طاقتم نیست دگر

کاش ناجی برسد یا بروم به نزد دلدار

یا که او لطف کند بردم از این سیاهی

بی رحمی تقدیر چها کرد با من ودل

نتوانم نتوانم که شناسم راه و بیراه تقدیر

شاید فراموش شدیم بی تعبیر وتقصیر

در وادی بی رحمی تقدیر

این همه شایدها وبایدها ودوریها

این همه درد و دوری و رنج عذاب

آیا چه توان گفت بجز از بی رحمی تقدیر

بی رحمی تقدیر  

کاش میشد تقدیر را در بند کرد

تاکه با بی رحمی خود نتواند تازد

کاش میشد تقدیر را قاب کرد

در پشت شیشه ای نشکن از جنس شب

اویخت در گوشه ای تنها سردو تاریک

تا شاهد سرماو تاریکی و تنهاییم شود

کاش میشد راهی به تقدیر باز کرد

تا که افسارش گرفته رهوار کرد

ای کاش گذر زمان در دستم بود تا لحظه با تو بودن را انقدر طولانی

 می کردم که برای بی تو

 بودن وقتی نمی ماند

 

اگر سردم اگر

اگر مجموعه ی دردم

اگر پاییز در چشمم غزل خوانده ست

ولی ای کاش می دیدی

تمام ذهن پاکت در دلم مانده ست

و یادت هر شباهنگام

برای این دل وحشی

همان مهمان ناخوانده است

 

ای که گفتی عشق را درمان به هجران کرده اند

کاش میگفتی که هجران راچه درمان کرده اند

 

   

نظر فراموش نشود

 


سه شنبه 7 اسفند 1386
سروده ها .. دلم گرفته  ..هوای تو ... شاید ...(به درخواست)

دلم گرفته آسمون از ابرهای تو هم خسته ترم

تو روزگار بی کسی خیلی وقته در بدرم

بغضی که تو سینه منه زخم یه خنجر غمه

آمد و خنجر زد و رفت هوای سینه  پر  غمه

کبوتر دلم پرهای پروازش شکست

شوق پرواز دیگه نیست همه جا پر از غمه

از من نپرس چه میکشم با این دل شکسته ام

از من نپرس چه میکشم با اینهمه غم که دارم

دلهره تموم شدن توی تنم نشسته

به هر طرف رو میکنم درهای شادی بسته

درهای شادی بسته.

 

در هوای تو .در هوای عشق به باران

من ساده چه وقتی را هدر کردم

بر روی صندلی تنهاییم

چه بی هدف آسمان را نگاه میکردم

وقتی پرنده ای در اسمان دل پر نمیزد

وقتی همه جا آبی آبی بود

حتی پروانه ای بپرواز نبود

من چه اندوهناک لحظه ها را سر کردم

نمیدانم .... نمیدانم ....

شاید شبحی بود

شاید غمی از غمهای بلند

غمی از غمگین ترین غمها

مرا به بازی گرفته بود

شاید....

 

درهوای باریدنهای غم در روزگاران

این هم بایست مثل همه بایست ها

مثل همه قسمت ها

قسمت بود

اما ..............

من که صادقانه.

من که عاشقانه در کوی خرابات گلستانی داشتم

و گفته بودم بی تو پا ننهم به هیچ ثانیه ای

شاید.................

شاید ...

در  باورت نبودم

شاید... 

شانه ات جایی برای خیس شدن از اشک نداشت

شاید..

مرهم نبودی.

شاید..

چه آسان آمدی ای دوست چه روشن آمدی

چه ساده قدم به سرزمین عشقم گذاشتی

چه بی پروا....چه رنگین کمانی داشتی

منتظرت میماندم که چه صفایی داشتی

چشم براهت میشدم چو شب

که ماه من باشی

چراغ این دل بیقرار من باشی

نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی

دلم زنازکی خود شکست در غم عشق

شاید آنکس که به دل مهر غم میزند باشی

دلم را بتو دادم نتوانستی نگهدارش باشی

شاید تو لایق این  عشق و شکسته دل نباشی

شاید نبودی ...یا نباشی

مرا ازیاد خود بستان بدین خواب فراموشی

که من خودغرق خواهم شد در این دریای مدهوشی

 

که خود را گم میکنم دیگر به خلوتهای خاموشی

گم میکنم...

گم میکنم ..

به خلوتهای خاموشی

 

لحظه ها ثانیه ها همگی نامردند

گفته بودند که به پیشم باز میگردند
برنگشتند به پیشم و پس از رفتنشان

بی جهت  و بیهوده عقربه ها میگردند
تو بگوچراسبز بنامم به دروغ

لحظه هایی که سراسر زردند

سراسر دردند
لحظه ها فاصله هایی موهوم

لحظه ها فاصله هایی سردند

لحظه ها فاصله فاصله هاست

بی تو زردند همه

بی تو موهومند همه

بی تو سردند همه

بی تو دردند همه

بگذار ز پیشم بروند بگذاربروند

لحظه هایی که همه بی تو همراه دردند

بروند .... بروند

کاش بودی تا زمستان دلم
این چنین پر سوزپر سرما نبود

    

 

 

به درخواست س غزیز


   1      2    >>
عناوین آخرین یادداشت ها