فیلم مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 23 اردیبهشت 1387
تقدیم به .......

 

when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough 

: آگاه باشید که  وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافیست

love is wide ocean that joins two shores 

عشق اقیانوس گسترده ای است که دو ساحل به هم وصل میشود 

love is totally forgetting yourself to someone that is always remembering you at all times

عشق فراموش کردن خود در وجود کسی است که همیشه و در همه حال شما را به یاد دارد

 


سه شنبه 13 فروردین 1387
سیزده بدر..... سروده ها

سیزده بدر

جشن سیزده فروردین ماه روز بسیار مبارک و فرخنده است. ایرانیان چون در مورد این روز آگاهی کمتری دارند آن روز را نحس می دانند و برای بیرون کردن نحسی از خانه و کاشانهً خود کنار جویبارها و سبزه ها می روند و به شادی می پردازند. تا کنون هیچ دانشمندی ذکر نکرده که سیزده نوروز نحس است. بلکه قریب به اتفاق روز سیزده نوروز را بسیار مسعود و فرخنده دانسته اند. مثلا در صفحهً 266 آثار الباقیه جدولی برای سعد و نحس آورده شده که در آن سیزده نوروز که تیر روز نام دارد کلمهً ( سعد ) به معنی فرخنده آمده و به هیچ وجه نحوست و کراهت ندارد.  بعد از اسلام چون سیزدهً تمام ماه ها را نحس می دانند به اشتباه سیزده عید نوروز را نیز نحس شمرده اند. وقتی دربارهً نیکویی و فرخنده بودن روز سیزدهم نوروز بیشتر دقت و بررسی کنیم مشاهده  می شود موضوع بسیار معقول و مستند به سوابق تاریخی است. سیزدهم هر ماه شمسی که تیر روز نامیده می شود مربوط به فرشتهً بزرگ و ارجمندی است که " تیر " نام دارد و در پهلوی آن را تیشتر می گویند. فرشتهً مقدس تیر در کیش مزدیستی مقام بلند و داستان شیرینی دارد. ایرانیان قدیم پس از دوازده روز جشن گرفتن و شادی کردن که به یاد دوازده ماه سال است، روز سیزدهم نوروز را که روز فرخنده ایست به باغ و صحرا می رفتند و شادی می کردند و در حقیقت با این ترتیب رسمی بودن دورهً نوروز را به پایان میرسانیدند. 

.................................................

........................................

.....................

چه روزها می آیند

چه سریع میگذرند

چه شتابی دارند

این دقایق ها

این ساعتها

 میگذرند

میگذرند

همچو رودی خروشان

در گذرند

چه شتابی دارند

وما به تماشا نشسته ایم

چه خوش نشسته ایم

گذر عمر می بینیم

 

چه شتابی دارند

چه بهاری همه پر گل

چه تابستانی همه گرما

چه پائیزی همه رنگین کمان زیبا

چه زمستانی سفید سفید همه سرما

چه شتابی دارند

مانند یک چشم بر هم نهادن می آیند . میروند

می گذرند

چه شتابی دارند

 میگذرند

چه بادلتنگی

چه شاد

  میگذرند

میگذرتد 

 

آمده ام که سر کنم

قصه درد و هجر خویش

آمده ام با تو دلی

صحبت شور وشر کنم

آمده ام تا که دلم

زغصه ها بدر کنم

 

آمده ام که دیده ام

به دیدنت جلا دهم

آمده ام که بگذرم زهر چه غم

با تو که یک آینه ای به چشم من

آینه ای به رنگ پاک صبحدم

آینه ای که روشن است

به رنگ نور

سفید و پاک رنگ خدا

 

به که گویم غم دلتنگی وفراق خویش

به که گویم غم دل

به که گویم که دلم تنگه برات

با چه لحنی بسرایم

که

خوشتر از دوران عشق ایام نیست

عشق را آغاز هست انجام نیست

به که گویم رقص پروانه چه زیباست

غمزه گل برای پروانه چه زیباست

به که گویم عشق پروانه قشنگست

به که گویم مردن شمع در غم پروانست

به که گویم که تو در من جانی

به که گویم که تو در من

در تمام لحظه ها

میخوانی

به که گویم که تو

صاحب  لحظه های من شده ای

به که گویم ؟

به که گویم میسوزم و فریاد

نمی آید مرا

به که گویم گر گرفته قلب من

آتش سراپا جان من

به که گویم تو سراپا هستیم

آرامشم .

سرودی خوش در نغمه های مستی ام

به که گویم؟؟

 

 


شنبه 18 اسفند 1386
حاشیه رودخانه زیبای زاینده رود...سروده

 

حاشیه رودخانه زیبای زاینده رود سر چشمه گرفته از کوههای بختیاری

عکس ها از مدیر وبسایت

یاد آن لحظه بخیر

که آفتاب در خشان و ابربا نگاهی به ما

 حسادت کردند

سبزه و باغ و گیاهان همه سردر گوش  باهم

  نجوا کردند

تا خبر سوی من آمد از تو .  پلک دل باز پرید

قلبم از شوق  در سینه بکوفت

گفتم با دل . آفرین قلب صبور 

خیز جامه دلتنگی بدر آر

 برکن بر خود جامه ای از جنس بلور

جامه ای از جنس نور سفید وقت دیدار رسید

و به چشمم گفتم ای منتظر مانده به ره

باورت میشود او را بینی

اشک از شوق  به چشمم میگفت دور تر ها را ببین

چشم به اشک همی گفت که با تو کاری نیست کمی آرام بگیر

تار مکن دیدم را

وبه پلکم که تو ای ناز تو خریدارش  ما حلقه را پاک نما

وبه دستم گفتم  شادی از سر گیرید دست برهم بزنید

وبه قلبم گفتم کمتر ای خون شده از هجر  پایکوبی منما

آبرویم مبر این جشن ز چه بر پا کردی

اینقدر در سینه همچون طبل مکوب

ونفس را گفتم جان مولا تو دگر بند نیا

و به لبهایم که بگو هر چه زدلتنگی و هجر هست بگو

تو کلامی در راه جا مگذار

و به پاهایم که  لرزش بیجا نکنید

رعشه ای از سر شوق در حضورش بر پا نکنید

 

بغض در راه گلو وقتی این همه شوق دلدار بدید

خنده های اشک  وچشم و دل و دست و لب و پا

را دید کمی آرام گرفت و بار و بندیل ببست

گفت باید بروم  دگر اینجا برایم جا نیست

 

تو نمیدانی  .که چه شوری دارد

این تن خسته و نالان

 

تو نمیدانی . که چه جشنی بر پاست

در اعضای تنم 

تو نمیدانی . که چه حالی دارم من و این دل

من و این سینه

من و دلتنگی و بغض

من و رعشه های جان

من و یاد و خاطره

من و عشق و اشک و آه

برای دیدار

برای دیدار  حتی در خواب

تو نمیدانی .

اما کاش میدانستی

 


پنجشنبه 2 اسفند 1386
سروده ها.........

 

کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاروان براه افتاد

یاران یاوران خدا حافظ

خدا حافظ

مــــــــــــــــــــــیزند جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرس فریاد

یاران یاوران خدا حافظ

خدا حافظ

لـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــحظه سفر آمد

عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمر قصه سر امد

یاران یاوران خدا حافظ

خدا حافظ

لـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــحظه سفر آمد

عـــــــــــــــــــــــــــــــــمر ما بسر آمد

وه چه بی خـــــــــــــــــــــــــبر امد

یاران یاوران خدا حافظ

خدا حافظ

وقت رفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتن ما شد

مشت زندگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی واشد

بر دوراهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی تقدیر

جاده قســـــــــــــــــــــــــــــــمت ما شد

زندگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی همه راهه

خوب و بــــــــــــــــــــــــــــد گذر گاهه

قصه ایســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت تکراری

عمر قــــــــــــــــــــــــــــــــصه کوتاهه

بی گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلایه بی شکایت

در هوای بـــــــــــــــــــــــــــــی نهایت

میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشود از من روایت

من که رفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتم بی شکایت

در هوای بـــــــــــــــــــــــــــــــــــی نهایت

کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاروان براه افتاد

یاران یاوران خدا حافظ

خدا حافظ

میزند جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرس فریاد

یاران یاوران خدا حافظ

خدا حافظ

لحـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــظه سفر آمد

عمر قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــصه سر امد

یاران یاوران خدا حافظ

خدا حافظ

کجا یی ای شعر بلند تنهائیم

کجایی ای  سوز وتب پنهانیم

کجایی ای شور به شیدائیم

کجایی ای نور به تنهائیم

تا به تو گویم غم پنهانیم

تا که بگویم همه رسوائیم

تا که  بخوانی  شعر شیدائیم

تا تو بدانی به چه زندانیم

تا که بدانی چه زندانی . تنهائیم

گر تو  بخوانی و بدانی

اینهمه تنهایی و شیدایی و رسوائیم

گر تو ببینی و بپرسی ز چه زندانیم

میسرایند یک بیک اعضا برایت

دیده ودل اشک و خون ریزان برایت

جان و تن همه فدایت

تا که بدانی و بخوانی و ببینی چه واله و شیدائیم

از دل برود هر آنکه از دیده رود ؟؟؟؟؟؟

زدلت رفته ام و هیچ خبر نیست مرا ؟

من دگر مرده ام و هیچ اثر نیست مرا؟

غم نخوری ؟ آه دگر نمیکشی؟

ناله فریاد و فغان. دگر نیست تورا؟

فراموشت شدم ؟

بردی از یادم ؟

دگر آسوده شدی؟

آه ..........

آه ..... اما ....اما ..

من همانم  ... من همانم

من همانم کز دوریت

ریزم پیاپی اشک ماتم

چون سیل می آید زدیده

اشک و خون هر دم بدامن

 میسرایم روز و شب

شعر و ترانه

تا که دل گردد

آرام با این بهانه

نازنینا  ..

نازنینا ریشه ای در من تو داری

تا عمق جان در این فسانه

دارم بدل هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

همدمم شبها سیاهی و غم و اندوه و درد

یار ی کن ای دوست ای بهترین

که از غمها برهانیم

از غمها برهانیم

 

همه شب با  خیال تو هم خونه میشه دل
نبودی ببینی چه ویرونه میشه دل

نبودی ندیدی پریشونیامو مو
فقط بادو بارون شنیدن صدامو

 


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
عناوین آخرین یادداشت ها