الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 24 اردیبهشت 1387
با همدیگر  بسرائیم...

سلام

خوش آمدی

فقط یک بیت یا یک مصرع یا یک کلمه بنویس تا این شعر کامل شود

دراین دنیای وانفسای وانفسای وانفسا

که بیداران چراغ از کور می دزدند

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


یکشنبه 22 اردیبهشت 1387
سروده ها......

 

بی تو گرمایی ندارد خانه ام

بی تو

 مهتاب ندارد نوری

خورشید گرمایی ندارد در زندگانیم

بی تو آشنایی نیست در جاده جوانیم

بی تو نیست هیچ جا آشناییم

پر پر شده گلها

 باغ و بهاری نیست در گلستان جوانیم

خشکیده رود مهربانی

 مهربانی نیست در زندگانیم

اشکی دگر نیست چشمها بسته

خنده دگر نیست لبها بسته

تمام درها بسته بروی زندگانیم

بی تو هیچ نیست

ای امید و شور و هستیم

بیا بمان طلوع تازه

بمان تو در زندگانیم

 

 
 

بلبلی از طرف بستان پر کشید

تا حریم عرش عشق

دیده اش طوفانی و سوزان دل وپردرد و آه

پر میکشید با صد امید و آرزو

چهره ای گلگون زتب

قلبی سراسر درد و رنح

میرفت تا اوج آسمان

تا که جوید عشق خود

اما دریغ

اما دریغ

گشت ولی هیچ نبود

هیچ ندید

خواب و خیالی هم نبود

خواب و خیالی هم ندید

در لاک خود پژمرده شد

افسرده شد

ولی هیچ ندید

هیچ ندید

 
 
 
 

چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387
سروده..............//

 

 

وقتی قدم گذاشتی .

وقتی تو آمدی

بهار از ره رسیده بود

تا مژده تورا دهد

وقتی تو آمدی

پرستو در پهنه آسمان دلم پر می کشید

وقتی تو آمدی

طبیعت برایت آغوش باز  میکرد

سبزه های سبز  را برایت ناز میکرد

وقتی تو آمدی

بهار بهار شد

گلهای بهاری خرمن خرمن

در تن من روئید

وقتی تو آمدی

دنیا رنگی دگر گرفت

ای بهارین چهره

خوش قدم گذاشتی.

 

 

سلام ای روح نسیم

ای رنگ گل سرخ

ای سبز تر از سبزه به باغ

ای پاکتر از جان و جان

ای تو مرا جان

ای همه خوبی

ای همه گفتارت خوش

ای بداد دل رسیده

تو مرا یاور باش

 

 

کنار پنجره تنهائیهایم نشسته ام

با یادت به دور دستها خیره ام

پرستوی عشق را نظاره گرم

بی هدف بال به هرگوشه میساید

در پهنه آسمان آبی جز پرستوی عاشق چیزی نیست

بدنبال گمشده اش میگردد

در حزن آلود صدایش بغضی

خفته در ناباوری

صدایش مثل دلش گرفته

از اوج به زیر می اید

در باغچه کوچک دل چرخی میزند

شاخه گلی میبیند

گرد گل مثال پروانه و شمع

میگردد

کنار گل زمزمه میکند

آوازی سوزان سر میدهد

تو سر گذشت من نبود

جز غم و دلشکستگی

عمری گذشت و از تنم هنوز نرفته خستگی

از دست روز و روزگار خسته و دلگیر منم

من هم با چشمی پر اشک

بیاد تووعشق زمزمه گرم

تو گیر و دار عاشقی وقتی که سر خورده  شدم

منم با برگهای خزون ریختم . پژمرده شدم

خوشبختی با پرنده ها پر زد و رفت تو آسمون

اونقدر دور شد که از او نه نامی موند و نه نشون

گوش فلک نمی شنید دل هر چه فریاد میکرد

گوش فلک نمی شنید دل هر چه فریاد میکرد

 

 

ما که دلتنگ شدیم

: خسته و بیرنگ شدیم

درحریم عاشقان سخت تر از سنگ شدیم

دراسمان عشق من تکه ای از ابرنبود

ماه نبود هور نبود

گل نبود  باغ نبود  سبزه نبود

نغمه شادی نبود

خبرازبوی بهاران که نبود

روزروشن

شب مهتاب نبود

تو نبودی جانا هیچ نبود

زهمین بسکه دلتنگ شدیم

خسته و بیرنگ شدیم

سنگ شدیم

 

 


سه شنبه 27 فروردین 1387
سروده..............

آمد بهار اما دلتنگیهای من. هنوز هست

آمد رستخیز طبیعت اما روح  من. غمگین هنوز هست

آمد شادی کنان بلبل مست  اما

گل من در غنچه هنوز هست

آمد سبزه به باغ  اما رنگ خزانیم هنوز هست

آمد باران بهاری نشست به روی تنم

اما خشکسالیم هنوزهست

آمدروشنایی در همه عالم اما

اما پیوند تاریکیم هنوز هست

 

تو اگر طلوع خود را به جهان بگسترانی

ازهمه روی چو ماهت نظری به من رسانی

غم وغصه و ملامت

گریه و اشک ندامت

همه افکنم به سویی

زنم از شوق تو فریاد

به جهان کنم سروری

چه خوش است آنگه که رسد بهار زیبا

بزند به باغ بلبل چهچه و غنای زیبا

 

ای غزلواره عشق

ای روح نسیم

 ای پاکی هر نغمه شاد

ای که ماندی جاوید

تو در این سرخ شفق

ای غریب آشنا

ای تو ماندنی ترین

ای آمده از سوی وفا

ای تو بهترین نگاه

ناب ترین

قصه عشق

ای تو اولین طلوع

بمان نرو

ای تو بهترین شروع

بیا بمان

برای من که خسته ام

خسته از این در بدری

خسته از این بی یاوری

بی همدمی

بیا بیا

بیا بمان

بمان نرو


<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری