مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 21 فروردین 1387
سروده ها  ..  بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

بگذار سر به سینه من تا بگویمت

اندوه چیست ؟؟؟

عشق کدام است؟

غم کجاست؟

وقتی دلم از دوریت احساس تنهایی کند

گویی تمام غصه ها بر دوش من سنگینی کند

وقتی که از نادیدنت  چشمان من دریای بارش می شوند

 گویی تمام ابرها در چشم من خانه کرده اند

وقتی دلم بیتاب توست درسینه ام افغان کند

وقتی نمی بینم تو را گویی

غمی چون کوه رادر غمخانه پنهان کرده ام

درسوزش هر آه من

جمله جهان لرزان شود

در خون فشان چشمان من

هستی زخود بیخود شود

ای ساغر هستی من لیلای من

بنگر براین احوال من

 رحمی نما برحال من

کامد بلب این جان من

بااین همه اوصاف من

مجنون کجا چون من شود

مجنون کجا چون من شود


پنجشنبه 8 فروردین 1387
دلتنگیهای سال جدید ..سروده ها تقدیم بشما...

گفته بودم بدون تو

 شب

شبی سرد و تاریک و سیاه است

گفته بودم بدون تو

روز

ابری و بارانی و طوفانیست

میدونی ؟

 شب ستاره هاشو

 ازاشکهای  من امانت میگیره

میدونی

وقتی نیستی خورشید خانم در نمیا د

آره نمیتونه در بیاد

بجز ابرهای سیاه هیشکی سراغم نمیا د

 

میدونی دلم همش سراغتو از من میگیره

تو رو می خواد

چشمهای گریونم همش ستاره هاشوفرش راهت میکنه

 

تو که بی وفا نبودی چرا میری و گذشتی

اسم منو از دفترت تو خط نزن

شاهد مرگ من  نباش

اگر در سینه ام شوریست

اگر این شور شیرین است

اگر نام قشنگت را

بروی صفحه دل می نویسم من

اگر حک کرده ام عشقت

بروی قلب تب دارم

اگر این حک شده نوری

برای لحظه های سرد بی تابی

برای ظلمت و تاریکی ودردم

بدان . مرورت میکنم

میخوانمت . هزاران بار در

هر لحظه از عمرم

و پیچیده عطر خوشبویت

تا ابد

درون من

در یادم

با یادتو ام زنده

نگاه منتظر دارم

سینه ای سوزان

و پر آتش

بدان یادت مثال بت

نشسته در وجودمن

و من ترسا

و من یک راهب ساکن

در دیر و کلیساها

نمیبینم دگر چیزی

حدیث شمع و پروانه

حدیث آن گل و بلبل

بدیدارت نیازی بیکران دارم

وگر روی از من تو بر تابی

حدیث آب و آتش

حدیث آهن و آب است

ابرها  آمده اند

همه تاریک وسیاه

چشم من را بینند

که به ره منتظرند

ودلم را که تنگ

می کند ناله و آه

و تو آن حس غریب

و تو آن هلال ما ه

و تو خورشید جهان آرایم

که پنهان شده ای در

پشت ابرهای سیاه

که زده ای دل به دریا

من دلم تنگ شده

که بدون تو تمام لحظه ها

خیلی بیرنگ شده

تو نباشی لحظه هام

همشون جهنمی

همشون

جهنمی پر از عذاب

 

 

چه ها که از گردش ایام  ندیدیم

 

 


سه شنبه 14 اسفند 1386
سروده ها....... خیلی دلم تنگه برای.........

 

 

دیوارها دژهای محکم قلعه دردند

من در این قلعه  درد زندانی وبند

به هر سو رو میکنم دیواری بلند

رفته بالا روبرویم تا فنا

نه گلی نه غنچه ای هست دراین وادی درد

نه سبزه و درختی نه پرنده سیاهی

هر روز با طلوع غم نو. عمر را سر میکنم

بعد آن طبق عادت صبح را شب میکنم

شبم تاریک وروز هم تاریک تاریک

تاریکی شده همدمم ندیدم

تاکنون چیزی جز سیاهی

نه صدایی نه نوایی همه غم چه بزمگاهی

منتظر  لحظه مرگم ای خدا برس بدردم

 از اینهمه غم وسیاهی طاقتم نیست دگر

کاش ناجی برسد یا بروم به نزد دلدار

یا که او لطف کند بردم از این سیاهی

بی رحمی تقدیر چها کرد با من ودل

نتوانم نتوانم که شناسم راه و بیراه تقدیر

شاید فراموش شدیم بی تعبیر وتقصیر

در وادی بی رحمی تقدیر

این همه شایدها وبایدها ودوریها

این همه درد و دوری و رنج عذاب

آیا چه توان گفت بجز از بی رحمی تقدیر

بی رحمی تقدیر  

کاش میشد تقدیر را در بند کرد

تاکه با بی رحمی خود نتواند تازد

کاش میشد تقدیر را قاب کرد

در پشت شیشه ای نشکن از جنس شب

اویخت در گوشه ای تنها سردو تاریک

تا شاهد سرماو تاریکی و تنهاییم شود

کاش میشد راهی به تقدیر باز کرد

تا که افسارش گرفته رهوار کرد

ای کاش گذر زمان در دستم بود تا لحظه با تو بودن را انقدر طولانی

 می کردم که برای بی تو

 بودن وقتی نمی ماند

 

اگر سردم اگر

اگر مجموعه ی دردم

اگر پاییز در چشمم غزل خوانده ست

ولی ای کاش می دیدی

تمام ذهن پاکت در دلم مانده ست

و یادت هر شباهنگام

برای این دل وحشی

همان مهمان ناخوانده است

 

ای که گفتی عشق را درمان به هجران کرده اند

کاش میگفتی که هجران راچه درمان کرده اند

 

   

نظر فراموش نشود

 


سه شنبه 30 بهمن 1386
سروده ها ی دلتنگی ۵.......

 

 

تو حضوری داشتی

در شهر بی سرو سامانیم

آمدی گرم کردی هوای سرد و بارانیم

تو ای گرمی و صفای زندگانیم

اکنون بمان ای امید زندگانیم

بمان که بی تو در رنج و پریشانیم

بی تو همدم سوز نهانیم

با تو میسرایم شعر شاد جوانیم

با تو میرسم به تمام معا نیم

گله دارم از جوانی وزندگانیم

تو که باشی گله ای نیست ای همه زندگانیم

دارم بدل حسرت یک روز خوش در زندگانیم

این چند روزه دارم هراس گذشتنت از زندگانیم

تا غم دوباره جا خوش کند در دل و همه زندگانیم

 تو که باشی غم و اندوه کجاست؟

ای همه شور و نشاط زندگانیم

با من بمان تا با تو گویم عشق چیست

ای همه رمز و راز جوانیم

اکنون بمان اکنون بمان

ای همه سوز و نوای زندگانیم

 

 تا شبانگاهان می رسد از راه

می آید بدیدارم سیاهی

مرا درمان شود

مرا همدم شود مونس شود او گاهگاهی

مرا او میکشد زین پس در آغوش

مرا او میبر د در اوج غمها

برایم شعر دلتنگی

شعر غم را می سراید

و من همدم شوم هر لحظه با او

چه خوش باشد که غمخوارم بود غم

وزین پس برای تو

برای هجر تو

دوری تو

هر دو میخوانیم

به زاری شعر غم را

چه بی تابم برای تو

چه نالانم برای تو

چه میخوانم برای تو

و گریانم برای تو

چه سوزی در صدا دارم

چه فریادی فغانی اشک و آهی

در صدا دارم

ندیم و همدم و غمخوار من گریان

سیاهی هم شده نالان

همه با من در آوازند

همه با من چه مینالند

برای تو 

برای تو که نازی و عزیزی

برای تو برای تو

خوشم با گریه کردن در هوای تو

2374 copy.jpg

تو سپیدی

تو همه نور امیدی

تو همان شاخه گل یاس سفیدی

تو گل مریم عشقی

تو حدیث گل و نوری

تو طراوت بهاری

تو فرا تر از عبوری

تو مرا تاج بلوری

تو برای من غروری

تو همان مجمر نوری

تو مرا به من رساندی

 

 

 


<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
عناوین آخرین یادداشت ها