آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 14 خرداد 1387
خیال ...... سروده

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید،

 وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید،
 وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید،
 وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید،
       
     من عاشق چشمت شدم،
 نه عقل بود و نه دلی،
چیزی نمی دانم از این
      دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن،
 دنیا همان یک لحظه بود،
 آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانت ربود،
 وقتی که من عاشق شدم،
 شیطان به نامم سجده کرد،
 آدم زمینی تر شدو
               عالم به آدم سجده کرد،
 من بودم و چشمان تو،
 نه عاشقی و نه دلی،
 چیزی نمی دانم از این
       
       دیوانگی و عاقلی
 
 

به خیال خود رهیدی

به خیال خود پریدی

به خیال خود شکستی

به خیال خود تو کشتی

هوس و شهوت مستی

اما .....

اما ..............

نرهیدی.....

نپریدی.....

نشکستی.....

تو نکشتی من بی توقع زار

اما....

تنها با گل گفتم غم خود را

تو ولی ...

تو خود شکستی..

 
 
 

سه شنبه 7 اسفند 1386
سروده ها .. دلم گرفته  ..هوای تو ... شاید ...(به درخواست)

دلم گرفته آسمون از ابرهای تو هم خسته ترم

تو روزگار بی کسی خیلی وقته در بدرم

بغضی که تو سینه منه زخم یه خنجر غمه

آمد و خنجر زد و رفت هوای سینه  پر  غمه

کبوتر دلم پرهای پروازش شکست

شوق پرواز دیگه نیست همه جا پر از غمه

از من نپرس چه میکشم با این دل شکسته ام

از من نپرس چه میکشم با اینهمه غم که دارم

دلهره تموم شدن توی تنم نشسته

به هر طرف رو میکنم درهای شادی بسته

درهای شادی بسته.

 

در هوای تو .در هوای عشق به باران

من ساده چه وقتی را هدر کردم

بر روی صندلی تنهاییم

چه بی هدف آسمان را نگاه میکردم

وقتی پرنده ای در اسمان دل پر نمیزد

وقتی همه جا آبی آبی بود

حتی پروانه ای بپرواز نبود

من چه اندوهناک لحظه ها را سر کردم

نمیدانم .... نمیدانم ....

شاید شبحی بود

شاید غمی از غمهای بلند

غمی از غمگین ترین غمها

مرا به بازی گرفته بود

شاید....

 

درهوای باریدنهای غم در روزگاران

این هم بایست مثل همه بایست ها

مثل همه قسمت ها

قسمت بود

اما ..............

من که صادقانه.

من که عاشقانه در کوی خرابات گلستانی داشتم

و گفته بودم بی تو پا ننهم به هیچ ثانیه ای

شاید.................

شاید ...

در  باورت نبودم

شاید... 

شانه ات جایی برای خیس شدن از اشک نداشت

شاید..

مرهم نبودی.

شاید..

چه آسان آمدی ای دوست چه روشن آمدی

چه ساده قدم به سرزمین عشقم گذاشتی

چه بی پروا....چه رنگین کمانی داشتی

منتظرت میماندم که چه صفایی داشتی

چشم براهت میشدم چو شب

که ماه من باشی

چراغ این دل بیقرار من باشی

نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی

دلم زنازکی خود شکست در غم عشق

شاید آنکس که به دل مهر غم میزند باشی

دلم را بتو دادم نتوانستی نگهدارش باشی

شاید تو لایق این  عشق و شکسته دل نباشی

شاید نبودی ...یا نباشی

مرا ازیاد خود بستان بدین خواب فراموشی

که من خودغرق خواهم شد در این دریای مدهوشی

 

که خود را گم میکنم دیگر به خلوتهای خاموشی

گم میکنم...

گم میکنم ..

به خلوتهای خاموشی

 

لحظه ها ثانیه ها همگی نامردند

گفته بودند که به پیشم باز میگردند
برنگشتند به پیشم و پس از رفتنشان

بی جهت  و بیهوده عقربه ها میگردند
تو بگوچراسبز بنامم به دروغ

لحظه هایی که سراسر زردند

سراسر دردند
لحظه ها فاصله هایی موهوم

لحظه ها فاصله هایی سردند

لحظه ها فاصله فاصله هاست

بی تو زردند همه

بی تو موهومند همه

بی تو سردند همه

بی تو دردند همه

بگذار ز پیشم بروند بگذاربروند

لحظه هایی که همه بی تو همراه دردند

بروند .... بروند

کاش بودی تا زمستان دلم
این چنین پر سوزپر سرما نبود

    

 

 

به درخواست س غزیز


جمعه 26 بهمن 1386
دکلمه یاور همیشه مومن

دکلمه یاور همیشه مومن


پنجشنبه 25 بهمن 1386
سروده ها ی دلتنگی ...

دلم گرفته

دلم چون کوهی ا ز غم

پر از درد ورنج و فریاد است

....................

دلم چون موحی ازبلند امواج دریا

پر خشم 

دلم چون ابرهای بهاری

پر اشک و طوفانی

دلم چون خنده های  تلخ

پر از بیهودگیهاست

دلم چون بغض تنهایی

پرازیادت

گرفته

در این بغض غم آلوده

که ویرانم کند هردم

دوچشمم اشک و خون دارد

دلم آه و فغان

کجا هستی ؟

کجا هستی؟

تو میدانی بروز من چه آوردی؟

تو میدانی که بی تو

 چگونه لحظه. لحظه های عمرم

چه

بی حاصل

چه بی انگیزه و نالان

چه بیهوده

چه غمگین و غم آلوده

گذر دارند؟

تو فریاد مرا

تمنای مرا

از عمق جانم

میشنیدی

خبر داری که در هجر و فغانم

تو میدانی 

چه نالان شعر غم را میسرایم

تو میدانی بروز من چه آوردی

نمیدانی ؟

نمیدانی که پژمردند گلها

همان گلها که آوردی که شعرم جان گرفت ازبودن آنها

دل من در هوایت

بیقرار بیقرار بیقرار است

دل من  گر نیایی

اشکبار است

ودر آخر

افسوس ..افسوس ...و افسوس است

 

 

تورا هر دم برای خود به زیر لب نهانی

آرزو دارم

تورا من دوست دارم

تورا من بسان بت

میپرستم

تورا من دوست دارم

تورا من بسان مهر و ماه

نیازی بیکران دارم

تورا من دوست دارم

تورا من بسان یگانه یاور

پشتبان دارم

تورا من دوست دارم

تورا من بسان کوره راه رسیدن

جستجو دارم

تو را من دوست دارم

تورا چون گلبرگهای بهاری

پر عطر

شاداب

نوازش میکنم

وز عطر وبویش

تا خدا پروازی از احساس

بر پا میکنم

تو طلوع اولینی

تو غروب آخرینی

تورا من دوست دارم

تورا ای اولین و آخرین

چه بی حد دوست دارم

 

ببسته ام به کس دل

نبسته او شاید

نبسته او به من دل

چو تخته پاره ای من

 به روی موج دریا

رها رها رها   من

رها زهر خیالی

نه ....

نه.....

رها زهر مجالی

خورم به سینه موج

خورد به من بسا موج

کجا روم ندانم

که میبرد ندانم

دگر شدم پریشان

دگر شدم نالان

دگر شدم شکسته

کجا روم ندانم

که میبرد ندانم

 مگر که او بگیرد

مرا زموج دریا

برد به ساحل عشق

رها شوم ز غمها

 

مرا می شناسی تو ای عشق؟

من از آشنایان احساس آبم

من از نسیم عطر گلهای بهارم

من از جوشش  پاک چشمه سارم

و همسایه ام مهربانیست

و طوفان یک گل مرا زیر و رو کرد...

پرم از حضورگل خود

    ..................................... تقدیم به تو گلم

 


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
عناوین آخرین یادداشت ها