خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 27 مهر 1386
گفته ها


گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟


نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی

شرمسار توام ای دیده ازین گریه‌ی خونین
که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ایی به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم

بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

به من گفتی بیا

به من گفتی بمان

به من گفتی بخند

به من گفتی بمیر

آمدم،

ماندم،

خندیدم،

مردم.

آتش بزن عقل مرا بازم ز سر دیوانه کن

بر هم زن این افسانه را زهد مرا افسانه کن

 


جمعه 27 مهر 1386
نگاهت


همیشه نگاهت را دوست دارم

فرارهای کودکانه اش را

آن گاه که باران را

میزبانی می کند
...

 

پنجشنبه 26 مهر 1386
سروده.....................

شوق دیدار تومرا

 هر لحظه فزون است فزون

روئیت روی چوماهت

 از تاب و توانم برون است برون

زشوق دیدنت هر لحظه جانا

سراپای وجودم در آتش جنون است جنون

ترا میبینم و مییابم و لال

نمیدانم چه گویم از برایت

ولیکن مات و مبهوتم به رویت

ولیکن گفته ها  ناگفته هایم

همه در خاک و خون است

خاک و خون است

چه شد آن رازهای ناگفته من

که میگفتم به خود

بگویم از برایت

کجا رفتند آن شیرین سخنها.... گهر ها

که باید از زبان من بیامد از برایت

چرا رفتند و خود را محو کردند

زبان وجان و تن را عفو کردند

چه شد آیا مگر این شوق دیدار

مگر این ناله های سخت و تب دار

مگر این گریه های از جگر بار

مگر این شور و شیدای غم یار

مگر این دوری جانسوز از یار

مگر تاب و توانی که برفته از من زار

زجان من نبود ؟

زروح من نبود ؟

زجسم من نبود؟

آری هم او بود

بود

هم او بود

هم او بود کز سحر گاهان تا شبانگاه

وز شبانگاهان تا سحر گاه

برایش اشک دوری و غم واندوه میریخت

 

برایش شعر های ناب میگفت

برایش قصه ها میگفت 

برایش آب میشد

برایش  در طپش بود

برایش چون پرنده درپرواز میبود

چه شد اکنون ؟

چه شد اکنون

چرا ماتم گرفتم

چرااین تن همه مات است و مبهوت؟

مگر دلبر چه گفته؟

مگر آن همه اشعار زیبا

که من هر لحظه با خود

از برایش

میسرودم.

کنون کجا رفتند؟

توانای سرودن را ندارم

توانای گفتن را ندارم

توانای هیچ حرکت ندارم

 

توانای نفس کشیدن را هم ندارم...


<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   
عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری