جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 14 دی 1386
من نمیتونم کنار بیام......خـــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

عشق ، تن به فراموشی نمی سپارد

 مگر یک بار برای همیشه .

 جام بلور ، تنها یک بار می شکند

.......................................................

قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی خواستی

 یکنفر را در قلبت جای دهی

به او بگو که تو را بیش تر از خودم وکمتر از خدا دوست

 دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم

من بی تو، یه ناتمومم **** من بی تو، یه نیمه جونم

دور از تو، نزار بمونم **** من بی تو... نه، نمی تونم

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامـــــی خوشتر از اینــــــــــت ندانم

وگر_هر لحظه_رنگی تازه گیــــــری

به غیر از زهـــــــــــــر شیرینت نخوانم

 
 

بر موج غم نشسته منم     در زورق شکسته منم    ای ناخدای عالم

            تا نام من رقم زده شد   یکباره مهر غم زده شد     بر سرنوشت آدم

                 ساغرم شکست ای ساقی    رفته ام ز دست ای ساقی

 

خاطرات عمر رفته                     در نظرگاهم نشسته
                 در سپهر لاجوردی                     آتش آهم نشسته
                 ای خدای بی نصیبان                   طاقتم ده،طاقتم ده
 
 
تو زمزمه ی چنگ و عود منی
نغمه خفته در  تار و پود منی
تو باده ی جام و سبوی منی
مایه هستی و های و هوی منی
گرچه مست مستم ، نه می پرستم
به هر دو جهان مست عشق تو هستم
تا من چشم مست تو دیدم
ز ساغر عشقت دو جرعه چشیدم
شد زمین مست ، آسمان مست ، بلبلان نغمه خوان مست
باغ مست و باغبان مست
..............................................

گفتی:" دور مرا خط بکش?" کشیدم...حالا تو در محاصره ی منی

 
.................................................

 

دلم همچو اسمان،پرازابرهای بارانیست،

ای کاش دلم امشب بگرید،شایدکه بغض عشق در چشمانم بشکند
 
 
 
 

پنجشنبه 13 دی 1386
سروده ...افسوس

خیالم چون پرنده های وحشی مهاجر

هر لحظه

 بسویت پر میزند

نه.. نه

برایت پر پر میزند

در هوای دوریت

چو ابری سرگردان و تیره

از دو چشمش

سیل میبارد

چنان میکوبد این دل سر به سینه

چنان فریاد دارد

چنان درخود تمنای تودارد

چنان میخواند او

آواز جانسوز

که رحمش  میکند

اشقی ترین اشقی

 

چنان نجوای تو هر دم میکند با من

چنا ن شعر و غزل گویدجگرسوز

چنان این حزن واندوهش بیشمار است

که دیگر هیچ امیدی ندارد

که دیگر روز او چون شام تار است

که دیگر روشنایی چون سراب است

که دیگر بخت او در زیر خاک است

بیا ای مهربان بیا ای قاصد گلها

بیا ای آنکه  با تو به اعلا میرسم

بیا ای آنکه بی تو هیچ هیچم

بیا بیا که گر نیایی

افسوس ...افسوس....افسوس

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
بهوش بودم از اول که دل بکس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت بگوش و جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است بگوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی
پیوسته شاد زی که دلی شاد می کنی
گفتی: «برو!» ولیک نگفتی کجا رود
این مرغ پر شکسته که آزاد می کنی
پنهان مساز راز غم خویش در سکوت
باری، در آن نگاه، چو فریاد می کنی
ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می کنی؟
ای درد عشق او! ز چه بیداد می کنی؟
نازک تر از خیال منی، ای نگاه! لیک
با سینه کار دشنه ی پولاد می کنی
نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی رود
ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی.

                               


یکشنبه 9 دی 1386
اسیر ... سروده
 

 

هست اسیر تو دلم بی تو کجا روم کجا ..

بی تو کجا روم کجا

با تو سرشته شد گلم بی تو کجا روم کجا

بی تو کجا روم کجا؟

تیغ بنه به نای من

بندبه هر دو پای من

 پاسخ هر چرای من

بی تو کجا روم کجا

بی تو کجا روم کجا

شمع و چراغ من تویی

لاله و باغ من تویی

گلشن و راغ من تویی

بی تو کجا روم کجا

 

 

ای تو مراد عاشقان

فتنه پاک هر زمان

راز شکفتن جهان

بی تو کجا روم کجا

حرف تو را شنیده ام

سوی تو پر کشیده ام

عشق تو بر گزیده ام

بی تو کجا روم کجا

نقره ماهتاب من

عشوه  نور ناب من

کعبه آفتاب من

بی تو کجا روم کجا

 

پرستو ها همه رفتن

پرستویی نمانده

کبوتر ها همه رفتن

تمام اشکها خشکید

تمام خنده ها غم شد

تمام خواهشها تمام تورا خواستنها

همه چو آه سرد

بی جواب ماند

ماند بر دل

ماند بر لب

همه آهها در سینه پنهان شد

گوئیا حبسند در سینه

درون شهر بی نام ونشان من

پائیز

غم انگیز است و طولانی

 

 

نمیدانم بهاری خواهد آمد

نمیدانم دگر عاشق بلبلان

در گلزار خواهند خوا ند

عجب صبری خدا دارد

عجب تابی . توانی که من دارم

که من دارم.

فقط ای رهگذر ..

اگر دیدی نگارم

که جان را برایش

هیچ میدانم

بگو با سوز و آهی بیکران

سخن دل را با او

که غمگینم

که غمگینم

به فریادم رس....به فریادم رس

به بهانه تو فقط زنده ام

 

 

یکشب از بس  سخن عشق توگفت بیرون اوردمش از سینه گذاشتم زیر پا م

زیر پام زمزمه نام تو  میکرد  و بهم گفت تو رو میخواد تورو میخواد چی بگم

چی بگم ؟؟؟؟

تو رو میخواد......

 

 

 

 
                                           
 

شنبه 1 دی 1386
غزل غزل گریه دارم...سروده

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند   دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش  عمرها صبر می کند دلم برای کسی تنگ است

تا آمدنت بگذار قصه یافتن تو را برای کسانی که هنوز پی گمشده خود هستند بگویم

بگویم که من تو را میان ستارگان اسمان یافتم

آنجا که هر شب ستارگان ما را برای دیدنشان دعوت می کنند

امشب شب جدائیه بی کسیه
یکی به دادم برسه

یکی به فریاد برسه
تنهاترین مرد زمین

تنهاترین عشق زمین
امشب به آخر میرسه

امشب شب تنهاییه
سر روی زانو میزارم
آخه تو اینجا نیستی و

هق هق های عاشقونه دارم
غزل غزل گریه دارم

غصه نشسته رو دلم

یه دنیا غم تو قلبمه

دلم تنگه برای دیدنت
هنوز برای شونه هات
 
حرفی نزن چیزی نگو
فقط بزار گریه کنم
میخوام با بارون چشام
فاصله ها رو پر بکنم
ترک ترک دلم شکست
کسی به دادم نرسید

کسی منو اینجا ندید
گریه های تنهایی مو
هیشکی به جز خودم ندید
هیشکی بجز دلم ندید
از هم دیگه جدا شدیم
به راه و رسم زندگی

به راه و رسم سرنوشت
بودن تو یه لحظه بود


رفتن تو همیشگی

حرفی نزن چیزی نگو
فقط بزار گریه کنم
میخوام با بارون چشام
فاصله ها رو پر بکنم


چون به بهار سرکنم ناله زخاک من برون
ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده ام
تا تو مراد من دهی ، کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی ، من به خدا رسیده ام

 


<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
عناوین آخرین یادداشت ها