جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 11 آبان 1386
تو می فهمی گل من...

 

غم چشمان آهو راتومی فهمی


سکوت هرغزل گو راتومی فهمی

تومی فهمی،تومی فهمی،تومی فهمی


 


چهارشنبه 9 آبان 1386
دلم تنگ است

نفس در سینه تنگ است

دلم تنگ است

 نفس در سینه تنگ است

هوای شهر من دم کرده و خاموش و سرد است

دلم تنگ است

به گوش من همه سازی بد آهنگ است

دلم تنگ است

به چشم من ....

همه چیز بی روح است و ناموزون

هوای شهر

 غم آلود است و بی احساس و سنگین

خفه می سازد مرا

ز بس من

دلم تنگ است

مگر آیا کجا رفته؟

چرا رفته؟

مگر او بی وفا گشته

کجا رفته

دلم تنگ است

به شهر نامهربانیها سفر کرد

مرابا غم ودرد

 همنشین کرد

نفس در سینه تنگ است

 من دلم تنگ است

کجایی؟؟؟؟

ای آرزوی گم شده کجایی..

فریاد بر آورم کجایی؟

کجایی..

 مهمان کیستی ؟

نفس در سینه تنگ است میفشارد

سینه ام را

بس دلم تنگ است

دیوانه وار

 همه جا را از پی ات میگردم

کبوتر وار

 برگرد خانه ات پر می زنم

تا بجویم تو را

تا بیابم تو را

 

چون دلم تنگ است

از تو نشان میجویم

بس دلم تنگ است

دلم تنگ است

از پا ننشینم تا نجویمت

دلم میلرزد و آرامش ندارد

ز بسکه این دلم تنگ است

از هر گل و ستاره نشان از تومی پرسم

با هر گل و هر ستاره درد خود را

با اشک و آه و افغان گویم

از تو نشان میجویم

بس دلم تنگ است

نمیداند مگر؟ آیا

نمیداند مگر؟آیا

دلم تنگ است

نمیداند مگر؟

با رفتنش

دلم در سینه می پوسد

مرا طاقت نیست

میمیرد

نمی دانی مگرکه میمیرم

میدانی...

 

 


دوشنبه 7 آبان 1386
سروده..............

تو یه چیز دیگه هستی

تو یه چیز دیگه هستی برای این چشمهای خیسم

تو یه چیز دیگه هستی برای این قلب شکستم

تو یه چیز دیگه هستی .....

آره

 تو یه چیز دیگه هستی  برای این تن خستم

تو همان معجزه و لطف خدایی

تو همان رنگین کمان پر رنگ  عشقی

که شدی پیدا در باران خیس اشک چشمانم

تو همان هفت رنگ یک رنگ زیبای عشقی

که هر رنگت به یک رنگ است وانهم رنگ عشق

تو همان باغی از گل میخکی که هر لحظه

سبد سبد عطرغنچه های  تورا میبویم 

غنچه های زیبا .غنچه های  سرخ برنگ خون

ولی خوشبو

های ....های

با تو ام

ای همه آرامشم

ای راز خلوت سکوتم

ای گل نازم

ای گل مریمم

عاشقانه میپرستمت.

آره تو یه چیز دیگه هستی برای امروزم و فردایم

 


شنبه 5 آبان 1386
سزوده...چرا گفتی ؟؟؟

 

                                    

چرا گفتی تو ای جانا که خواهی اشک ریزی چنان باران به دامانت

چرا گفتی تو ای جانا که خواهی سرشک غم به دامانت تو برچینی

چرا جانا تو رسوا میکنی این قلب بیمارمرا هر دم

چرا درد مرا افزون کنی؟چرا این سینه پر درد را عطشان کنی هردم

مگر آیا نمیدانی ؟مگر آیا نمیدانی که هرشب تا سحر گاه

سرشک غم چنان امواج طوفانی خورد بر جان و تن هر دم

دو چشمانم به یاد توفرو ریزد به دامان اشک چنان ابرهای طوفانی

بگو آیا خبر داری که این بستر ز داغ دوریت خیس است

نگو دیگر. نگو دیگر. تحمل نیست.....

نگو دیگر که خواهی  فرو ریزی اشک از چشمان زیبایت

 

نگو دیگر. نگو دیگر. تحمل نیست.....

دلم را طاقت و تاب شنیدن نیست

نگو دیگر

نگو دیگر که ریزد اشک

نگو دیگر ..نریزی اشک

.............................................................................................

خبرت هست آیا .که هرشب تا سحر گاه  بسترم ازدرد دوری خیس خیس است .

 

کاش میدانستم چیست؟؟

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

  


<<    1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری