هزار ساله که ا نگار صدا تو نشنیدم هزار ساله که ا نگار تورو هر گز ندیدم آخه حتی یه صد سال گذشته بیتو بر من نمیدونی که تلخه کنار تو نبودن نمیدونم به دیدار امید تازه ای هست تو آن هستی که بودی اگر روزی دهد دست هنوز عشق تو جاریست به رگهای تن من توئی تنها بهونه برای بودن من

پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی / شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است / پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
|