غمینم و تنها
به خلوت شبها
شکسته دلم را
جدایی تو
چوشعله لرزان
چو آتش سوزان
شرر زده بر جان جدایی تو
نه برق امیدی
نه نور نویدی
نه صبح سپیدی
در این شب غم
به جان زده آذر
قرار تودیگر
دلم شده یک سر لبالب غم
چه چاره کنم با جدایی تو
در آتش آهم دو دیده به راهم
که بی تو اسیر سکوت شبم
بیا به کنارم ببین شب تارم
بیا که دگر جان بود به لبم
آتشی زده در دل من به خدا
از برای دلم شده درد و بلا
جدایی تو
