در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

وقتی تو آمدی و دست نیازم را به سویت دراز کردم ، گفتم: از قفس چه می دانی ؟ گفتی : آزادی گفتم: از تنهایی ؟ گفتی : همزبانی گفتم از محبت ؟ گفتی : عشق گفتم از دوستی ؟ گفتی : صداقت گفتم از بهار ؟ گفتی : طراوت گفتم از سفر ؟ گفتی : انتظار گفتم از جدایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باز هم گفتم جدایی ؟ سکوت تو مرا شکست و
به گریه انداخت . به چشمانت نگاه کردم و
گفتم بگو ای رویای من... تو آغوش به رویم گشودی
و گفتی :جدایی ،هرگز ...هرگز ...هرگز
تو در من شعله ای هستی که هرگز خاموشت نخواهم کرد

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
l
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
l
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم
|