الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 6 بهمن 1386
سروده من مرده ام....

چگونه تحمل کنم دردها از پی هم

چرا یک آشنایم نیست

چرا خاک وجودم همه رنج و پریشانیست

چه بود این لخته خون که نامش دل بود

بهر من زار

چرا روز وشبم پیوسته تاریک است و ظلمانی

چرا این روزگار من همیشه در مسیر ی

 سردو طوفانیست

چراشامم شب درد و پریشانیست

خداوندابرای خود چه توجیهی کنی ز بهر بردن و زجرم

که

تا آنجا که خوددانم حساب کار میدانم

کسی شاکی زمن نیست

با قلبی که من دارم

کاش از طپش باز می ایستاد

کاش بی حرکت میشداو یک آن

آری آری من مرده ام

دیگر صدایی نیست نوایی نیست

دلشوره ها دیگر نیازارد ترا یک دم

و تو فارق زرنج و حسرت و دردی

وشاید خویش را هرگز نیازاری

که ای وای بر من چرا من اینچنین کردم

تو دیگر روحت آسودست

تو دیگر فکرت آرام است

تو بودی آن خدای بی بدیل من

تو بودی بت برای من

تو بودی اول و آخر برای من

تو بودی تو همه آرامش و دردم

چه راحت بنده ات را میکنی آزاد

تو فکرش کرده ای آیا کجا رو آورد بی تو

و من مرده

ودر مردن تورا باز هم دوست دارم

 


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری