جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 14 خرداد 1387
خیال ...... سروده

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید،

 وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید،
 وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید،
 وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید،
       
     من عاشق چشمت شدم،
 نه عقل بود و نه دلی،
چیزی نمی دانم از این
      دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن،
 دنیا همان یک لحظه بود،
 آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانت ربود،
 وقتی که من عاشق شدم،
 شیطان به نامم سجده کرد،
 آدم زمینی تر شدو
               عالم به آدم سجده کرد،
 من بودم و چشمان تو،
 نه عاشقی و نه دلی،
 چیزی نمی دانم از این
       
       دیوانگی و عاقلی
 
 

به خیال خود رهیدی

به خیال خود پریدی

به خیال خود شکستی

به خیال خود تو کشتی

هوس و شهوت مستی

اما .....

اما ..............

نرهیدی.....

نپریدی.....

نشکستی.....

تو نکشتی من بی توقع زار

اما....

تنها با گل گفتم غم خود را

تو ولی ...

تو خود شکستی..

 
 
 

عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری