سریال شب به شب سریال شب به شب
خرید سریال های دوبله شبکه فارسی 1
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 8 بهمن 1388
سهراب...

 

 

Past the border of my dream
The shadow of a morning glory
Had darkened all these ruins
What intrepid wind
Transported the morning glory seed to the land of my Nod?

Beyond glass gates of dream
In the bottomless marsh of mirrors
Wherever I had taken a piece of myself
A morning glory had sprouted
Forever pouring into the void of my soul
And in the sound of its blossoming
I was forever dying in myself

The veranda roof caves in
And the morning glory twines about all columns
What intrepid wind
Transports this morning glory seed to the land of my Nod?

The morning glory germinates
Its stem rising out of my transparent sleep
I was in a dream
Flood of wakefulness overflowed.
To the view of my dream ruins I opened eyes:
The morning glory had twined all about my life.
I was flowing in its veins
It rooted in me
It was all of me
What intrepid wind
Transported this morning glory seed to the land of my Nod?
سکوت سکوت 


NEAR A DISTANT REALM

There was a woman at the door
Standing with a body as ever
I approached her:
Her image flooded my eyes.
Speech turned into wings of passion and knowledge.
Shadow turned into sun.

I walk out in the sun
I was carried away by pleasing signs:
I went as far as childhood and sands
As far as delightful mistakes
As far as abstract objects
I neared picturesque waters
And trees laden with pears
With an ever-present trunk
I breathed with the wet truth.
My feeling of wonder mingled with the tree.
I perceived I abutted on the throne of God
I felt a bit distraught.
Man goes to seek solace
When he feels crestfallen.
I did too.
سکوت سکوت
I went as far as the table
The yogurt’s taste, the fresh green plants
There was bread to eat with a cup and saucer:
My throat pined for a goblet of vodka.

I returned:
The woman was there at the door
Standing with a body of deadly wounds.
An empty can
Kept paring away
The water's throat.

THE FLOW OF WATER

When knowledge
Still nestled by springs,
Man
Indulged himself in his azure philosophy
In the delicate indolence of a meadow.
His thoughts flew with the bird.
He breathed with trees.
He was submissive to the poppy's conditions.
Intrepid meanings of the waters
Roared in the depths of his speech.
Man
Slept
In the context of the elements
And woke up
In dawning fear.

But sometimes
The strange music of growth
Echoed
In the frail joints of his joys
And dust settled
On his struggling knees.
Then
His creative fingers,
Idled and got lost
In precisely geometrical grief. 

 

سکوت سکوت 


سه شنبه 6 مرداد 1388
Lights

 

 

Lights go out and I can't be saved
Tides that I tried to swim against
Have brought me down upon my knees
Oh, I beg, I beg and plead, singing
Come out of things unsaid
Shoot an apple off my head
And a trouble that can't be named
Tigers waiting to be tamed, singing
You are, You are
Confusion never stops
Closing walls and ticking clocks
Gonna come back and take you home
I could not stop but you now know, singing
Come out upon my seas,
Cursed missed opportunities
Am I a part of the cure
Or am I part of the disease, singing
You are, you are
And nothing else compares
And nothing else compares
You are, you are
 
Home, home where I wanted to go 

 

............................................... 

معنی 

این ترانه بسیار زیبا به اسم ساعتها که در یکی از نشریات چاپ شده بود، تاکنون برنده جوایز بین المللی متعددی شده است. بخوانید و از آن لذت ببرید. حفظ کردن آن هم برای علاقه مندان به شعر و شاعری خالی از لطف نیست، به خصوص اینکه باعث تقویت زبان در بخش شعر می شود تا در آینده شعرها را راحت تر متوجه شوید. 

 

چراغها خاموش می شود و من از دست می روم
آن امواجی که می خواستم برخلافشان شنا کنم
عاقبت مرا به زانو در آوردند
آه، تمنا می کنم، التماس می کنم و چنین می خوانم:
از سمت ناگفته ها بیا و سیب روی سرم را،
و این درد مبهم مرا هدف بگیر
ببرها در انتظارند تا رام شوند و چنین می خوانند:
تویی که، تویی که ...
آشفتگی تمامی ندارد:
دیوارهایی که راه را می بندند و ساعت هایی که یکسره در گردشند
می خواهم برگردم و تو را به خانه ببرم
نمی شد باز ایستاد و تو اکنون می دانی، و من چنین می خوانم:
ای فرصت های از دست رفته! بار دیگر بر دریای من بتابید
من آیا خود، دردم یا که درمانم؟ و چنین می خوانم:
تویی که، تویی که ...
و نه هیچکس دیگر، و نه هیچکس دیگر
تویی که، تویی که
خانه‌ای، همان خانه‌ای که می خواستم بدان برگردم

 


سه شنبه 6 مرداد 1388
کوله بار

 

 

 

کوله باری سنگین به دوش می کشیدم

صدای نفس نفس زدنم گواهی می داد


شاید این کوله بار من نیست

 

به جاده نگاه می کنم

در انتهای این خطوط موازی

در آن دور دست کسی است که برایم دست تکان می دهد

کسی که انتظارم را می کشد


این منم که سر به زیر دارم

 و ترانه ای بر لب


از جنگل های سبز احساس گذشتم

در راه صورت تمام گل ها را بوسیدم

حال گونه هایم پر از عطر خوش جوانیست


به زمین های خوش رنگ عاشقی رسیدم

و تا چرخی زدم تمام وجودم رنگ رنگ شد


هر بار که به آبادی می رسیدم

خوش نشینان شهر چیزی به بودنم می افزودند


و من همچنان سر به زیر داشتم

و ترانه می خواندم


تا اینکه به تو رسیدم

سرم را بالا کردم

در کنار راه

خارج از هر سبزی

در مجاورت بیابان

بی روح وغمگین

نشسته بودی


کسی کوله بارت را پاره کرده بود


تا مرا دیدی چشم در چشم هایم دوختی

وبا سکوتت فریاد کشیدی

" کمـــــــــــــــــــــکم کـــــــــــــــــــــــــــن"

 
با لبخندی همیشگی بارهایت را به دوش کشیدم

تا تو سبک شدی و در کنارم به راه افتادی

و من اندیشیدم که مسافر جاده ای


من همچنان سر به زیر بودم

و اختیار راه را به چشم هایت سپردم


اما تو مرا به کجا می بردی ؟ خودت هم نمی دانی


در راه می گفتم و می شنیدی

و می گفتی و می شنیدم


رنگین کمان عشقم در چشمت موج می زد

                                          و بوی خوش گل های بهاری ...


اما خدایا چرا دیگر از آبادی نشانی نیست ؟

من در این اندیشه بودم تا تو به سخن آمدی

که :

ایست اینجا پایان راه من است

تا سری چرخاندم بارهایت را جدا کردی

حتی نگذاشتی سیر نگاهت کنم

حتی راه راهم نشانم ندادی


این تمام همراهیت بود با من


                                گمشده در بیابان

از ترس رنگ باختم

گونه هایم خشکید


نه بیابان می دانم

نه راه جاده

...

حتی ستاره قطبی هم پیدا نیست ... !  


شنبه 20 تیر 1388
سروده      سلام ای ...

 

.................................. 

 

 

سلام ای دوست

سلام ای یار خوب من

سلام ای خوشترین لحظه هاباتو.سلام.

سلام ای آرزوی دیرین من

سلام ای بهترین من

سلام ای ناب ناب ناب

بی من توکجابودی؟

دیدی که مراکشتی ؟

 بامن توجفاکردی .

روزم توسیه کردی

عمرم توتبه کردی

اشکم بدرآوردی

دیگرنتوان رفتن

دیگرنتوان بی تو

دل جای توبود عمری

دیگرنشودبی تو

باتوبشودعمری

 

  

 


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری